فقط
یک لحظه
باز هم دیر رسیدم
من
آخرین بودم
نگهی به پشت سر کردم
هر
لحظه بر پیروانم افزوده می شد
من
مضطرب بودم
چشم
انتظار
همه
خیره به راهش بودیم
از
دور هاله نوری درخشید
جنب
وجوشی به پا شد ، ناگهان ول وله شد
تا
که مترو آمد و همه ما سوار شدیم
  
درود خدمت همه دوستان ببخشید که یه شعر تکراری روی وبلاگم قرار دادم اصل شعر رو نمیدونم از کیه ولی دستم رو تا آرنج بردم تویه شعرش
نوشته شده توسط ای جان در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت 3:38:19 PM |